تبليغاتX
حس عاشقونه

حس عاشقونه


حرف دل

درباره وبلاگ


به نام خدا خالق انسان ، به نام انسان خالق غمها ، به نام غمها و به وجود آورنده اشکها ، به نام اشک تسکین دهنده قلبها ، به نام قلبهای ایجاد گر عشق ، و به نام عشق زیباترین خطای انسان.






امكانات جانبي

تقدیم به عشقم

    

 

 

 

اگر عاشقانه مردن را بلد نیستیم لااقل عاشقانه زندگی کنیم 

سوختن حرف کمی نیست 

 آنانکه می سوزند و می سازند 

 

جمعه پنجم بهمن 1386

     

مي نويسم   

مي نويسم تنها به ياد او و براي او...مي نويسم به ياد روزهاي شيرين انتظار،به ياد لحظه هاي فراق و چشمان منتظر    

مي نويسم به ياد او كه عشق را در نهان خانه ي جانم گذاشت و واژه ي شيرين انتظار را به من آموخت

می نویسم

که بدانی من و باران سالهاست با هم میباریم

و با اشکهایمان کلمه می سازیم و حرفهای سرخ رنگ میزنیم

انقدر سبک می شویم که با اشک تا عرش می رویم

و آنجا با فرشته ها برای

خدا

زانو می زنیم

. . . من و باران سالهاست

   

جمعه پنجم بهمن 1386

خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند . وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها به رویت بسته است... آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که: « ای خدای بزرگ دوستت دارم!» و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند.

 

وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره. .وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي. وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه. وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته. وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه. وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد. وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند


کاش آسمان مي دانست درد من چيست؟

کاش مي دانست نياز من چيست؟

کاش مي دانست به يک قطره باران نيز قانعم

کاش آسمان مي دانست درد مني که همان کوير خشک و بي جانم

چيست؟

دلم مثل کوير از محبت و عشق خشک و بي جان است

عاشقم ولي يک عاشق تنها يک عاشق بي کس عاشقي که معشوقش

در کنارش نيست

کاش دريا مي دانست کوير چيست؟

راز درون دريا رويايي است محال براي همان کوير تنها

دلم مثل کوير آرزوي ديدن دريا را دارد

اما دريايي نيست تنها يک خواب است و بس

کاش باران مي دانست معني انتظار چيست

مني که همان کوير تشنه و بي جانم سالهاست که انتظار يک قطره باران

را مي کشم اما افسوس که اين انتظار بيهوده است

و اي کاش آسمان مي دانست درد دل اين کوير خسته و تشنه چيست؟

به تو نامه مي نويسم
سلام

حال من خوب است ملالي نيست جز گمشدن گاه به گاه خيالي دور كه مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند با اينهمه اگر عمري بود طوري از كنار زندگي مي گذرم كه نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد و نه اين دل ناماندگار بي درمان

آخ ! باران ، باران مي بارد و من تافرصتي ديگر خانه نشين خواهم شد.

راستي يادم رفت بگویم چرا نامه ام را با خط گريه نوشتم ، مهم نيست دوباره آغاز مي كنم

سلام

حال من خوب است ، اما تو باور مكن

 

یه روز از من خواهی پرسید :که کدوم رو بیشتر دوست دارم...

تو یا زندگی خودم؟

و من جواب خواهم داد زندگیم

و تو منو ترک می کنی بدون این که بدونی تویی زندگی من...

one day you will ask me what I love more

you or my life????

And I will say my life

You will walk away from me …

Whitout knowing that you are my life ... 

 

  

 

       

 

 

پنجشنبه چهارم بهمن 1386

| ادامه مطلب